![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
این غزل رو در آستانه ورود رهبر معظم انقلاب به استان فارس باز هم به پدرم تقدیم می کنم که هنوز هم باید پای جلسه امتحانش بنشیند و از ارزش هایی که به خاطرشان می خواست بمیرد دفاع کند هر چند ارزش نما ها
می می روم هر سحر به دنبالش اندکی مانده تا سحر بشود راه دوری است فکر های پدر شاید این راه دور تر بشود دوست دارم شبیه تو باشم مرد = اندازه ای که تو هستی دوست دارم به آسمان بروم دوست دارم .... ولی اگر بشود دوستان تو اهل دل بودند از تبار گلاب و آیینه قافله رفت تا که از بهر من و امثال من سپر بشود بین افکار نسل من با تو با هزارن دلیل فاصله است پس چرا فکر می کنی پسرت می تواند شبی پدر بشود همه ی سهم الارث من این است خاطرات شکسته یک مرد ب بعد از آن راهی سفر بشود یا (تو) (من) می شوی و یا (من) (تو) راه سختی است (ما)شدن پدرم مثل اینکه برای کهنه درخت وقت پیری عصا تبر بشود فرق من با تمام مردم شهر درک این ((واقعیت محض)) است شدت درد قلب من باید عضو در عضو بیشتر بشود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:12 توسط محمد برزگر |
|
|
سلام
بازم یه غزل گلایه یادم میاد که این غزل رو به
سید محمد امین جعفری
تقدیم کرده بودم ولی ارزش سید خیلی بیشتر از یه غزل ضعیفه.
حرف های الکی
ما نقطه ی تقابل دو نسل مبهم ایم
نادر ترین نمونه تاریخ آدم ایم
هم نیستیم با هم و هم با هم ایم چون
ما اجتماع ضد و نقیضین عالم ایم
ما زیر بار منحنی فقر خم شدیم
اما هنوز داعیه داریم محکم ایم!!؟؟
ای کاش توی لرزش اول فرو رویم
ما بچه های پاپتی و گشنه ی بم ایم
ما پشت پا به آبی دریا نمی زنیم
خود گرچه غرق توی لجن زار ماتم ایم
ما هم به نوبه خودمان مرد می شویم
اما به شرط اینکه بفهمند آدم ایم
م. تردید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:46 توسط محمد برزگر |
|
سلام هرچند محرم تموم شد ولی با یه کار عاشورایی در خدمتم
باران تیر و نیزه سرازیر می شود تفسیر آیه آیه ی تطهیر می شود اینجا نماز خوف دو رکعت به قصد عشق در دفتر قنوت تو تصویر می شود حی علی ..... (و حرمله قدری شتاب کن) لطفا بزن بزن نزنی دیر می شود آن سو نماز تیر به زه می گذارد و این سو نماز دست به شمشیر می شود با نیت تقرب از آن سوی تیر ها سمت صفوف عشق سرازیر می شود حالا سعید می رسد از راه و استوار با تیر های سم زده درگیر می شود در سجده غلت می زند و پیش چشم هاش مرگ است این که باز زمین گیر می شود
حی علی .... (و حرمله قدری شتاب کن) لطفا بزن بزن نزنی دیر می شود... کربلا ۲۷/۱۱/۸۶ حرم ابوالفضل
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:9 توسط محمد برزگر |
|
|
شاید دلم می خواست که هیچ وقت این غزل رو توی وبلاگ نزنم ولی با کار زیبای حمید سهرابی مجبور شدم مجبور شدم ..................................................
تقدیم به پدرم و همه ی سربازان امام خمینی (ره) که با تغییر معیار ارزش ها به آهستگی از یاد ... ... می روند وکسی نمی فهمد در غزل ها رکود باران را یا صدای شکستن شاخه یا شب سرد تیر باران را گرگ های گرسنه می آیند در تکاپوی لقمه ای تازه می شود گله ای رها در دشت می کند حس نبود چوپان را ریشه های درخت خشکیده باغبان مرده است ای مردم چه کسی مثل او توانسته ببرد آبروی شیطان را می روند و کسی نمی داند به کجا می روند می میرند ابتدا مبهم است و درد آلود بگذرید از بیان پایان را عده ای مات از اینکه جا ماندند از فراسوی کاروان جنون عده ای هم به باد می دادند هشت سال آرزوی آنان را رنگ ارزش پریده از رخشان اینکه مرده و زنده می میرند بغضشان در گلو فرو مانده لیک گریه نمی کنند آن را (چون حسین شکنجه و دردند کینه دیدند و طاقت آوردند) انتقام از کسی نمی گیرند یادشان رفته درد زندان را من که می دانم این تبسم ها از سر درد های هر روز است تیر ناحق نخورده ای جانا که بفهمی چه می کند جان را م. تردید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:34 توسط محمد برزگر |
|
|
سلام
یه نفر می گفت: ما نسل دومی ها نسل سوخته بودیم ولی شما نسل سومی ها نسل پدر سوخته... حالا من عضو این نسل سوم (پدر سوخته) هستم و این غزل رو تقدیم می کنم به همه ی پدر سوخته ها...
نسل آتش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:22 توسط محمد برزگر |
|
|
سلام
امروز با یه چهار پاره در خدمتتون هستم.
بی آبروتر از همه ی هرزه های شهر من بی شما به آخر دنیا رسیده ام با دستهای بسته و پاهای خسته ام در این تقاطع از همه جا دل بریده ام
من را درون یک کفن سرد و ترسناک در گور لحظه های خودم دفن می کنند حالا منم و یک چمدان از غم و گناه محصول آنچه را که شدم ٫ دفن می کنند
نه غسل می دهند و نه گریه می کنند شاید از اینکه مرده ام عاصی نمی شوند شاید ولی چرا؟؟ مگر آنها که زنده اند روزی به مرگ و فاصله راضی نمی شوند؟؟ * ۱*
و حکم آخری که به دستم نمی رسد حبس ابد برای من و مرگ توی گور مردم که خود منادی قانون جنگلند مجری حکم شرعیه من میشوند ــــ ــ نور ــ از لابلای سنگ لحد دور می شود حالا همه زمین و زمان گریه می کنند باران گرفته است ولی بی حضور من پس آسمان هم از دل و جان گریه می کند
و خاک ها که روی تنم سرد می شوند این آخرین در است برای فرار من (درها برای بسته شدن آفریده شد) و من برای خستگی از مردم لجن
من خسته ام از این همه تکرار بی هدف پوچم ولی به سمت تباهی نمی روم من لای چرخهای زمان له نمی شوم با چشم بسته رو به سیاهی نمی روم
حالا بر این عقیده رسیدم که زندگی جز خاطره نبوده در افکار کال ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به... مرگ ثبت است بر جریده عالم زوال ما
یه نکته کوچولو: ۱. توی این بند تصرف در قافیه به صورت آگاهانه انجام شده امیدوارم که دوستان من رو از نقد های منصفانشون بی نصیب نگذارند. ممنون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:10 توسط محمد برزگر |
|
با سلام نمیدونم که باید ناراحت باشم یا خوشحال !!!! اینکه اولین شعر این وبلاگ رو باید در سوگ یک ابر شاعر بذارم نمیدونم تقدیم به دکتر قیصر امین پور که با رفتنش ما شاعهران نسل سوم را یتیم کرد... (قربان حس و حال و تب شاعرانه ات) امروز غم گرفته سر و روی خانه ات امروز شعر در خفقان غوطه می خورد وقتی خبر رسید که رفتی ز خانه ات گفتیم بی حضور تو دریا نمی شویم ما قطره ها بخار شدیم از زبانه ات صیاد مرگ قلب تو را غصب کرده است ای صید با وقار که صدها نشانه ات-- توی کتاب های دبستان نوشته اند قربان حس و حال و تب شاعرانه ات... م.تردید |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:45 توسط محمد برزگر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آری من همان کودک گستاخ و بازیگوشی هستم که سوتکی به دست دارم و عهد بسته ام که خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازم تا شاید بدین سان سکوت مرگبار نسل های ویران را بشکنم از همین حالا سر قبرم فاتحه بخوانید...
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدو . . . . . ...؟! |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|