![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
سلام
امروز با یه چهار پاره در خدمتتون هستم.
بی آبروتر از همه ی هرزه های شهر من بی شما به آخر دنیا رسیده ام با دستهای بسته و پاهای خسته ام در این تقاطع از همه جا دل بریده ام
من را درون یک کفن سرد و ترسناک در گور لحظه های خودم دفن می کنند حالا منم و یک چمدان از غم و گناه محصول آنچه را که شدم ٫ دفن می کنند
نه غسل می دهند و نه گریه می کنند شاید از اینکه مرده ام عاصی نمی شوند شاید ولی چرا؟؟ مگر آنها که زنده اند روزی به مرگ و فاصله راضی نمی شوند؟؟ * ۱*
و حکم آخری که به دستم نمی رسد حبس ابد برای من و مرگ توی گور مردم که خود منادی قانون جنگلند مجری حکم شرعیه من میشوند ــــ ــ نور ــ از لابلای سنگ لحد دور می شود حالا همه زمین و زمان گریه می کنند باران گرفته است ولی بی حضور من پس آسمان هم از دل و جان گریه می کند
و خاک ها که روی تنم سرد می شوند این آخرین در است برای فرار من (درها برای بسته شدن آفریده شد) و من برای خستگی از مردم لجن
من خسته ام از این همه تکرار بی هدف پوچم ولی به سمت تباهی نمی روم من لای چرخهای زمان له نمی شوم با چشم بسته رو به سیاهی نمی روم
حالا بر این عقیده رسیدم که زندگی جز خاطره نبوده در افکار کال ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به... مرگ ثبت است بر جریده عالم زوال ما
یه نکته کوچولو: ۱. توی این بند تصرف در قافیه به صورت آگاهانه انجام شده امیدوارم که دوستان من رو از نقد های منصفانشون بی نصیب نگذارند. ممنون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:10 توسط محمد برزگر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
والسلام
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|