![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
شاید دلم می خواست که هیچ وقت این غزل رو توی وبلاگ نزنم ولی با کار زیبای حمید سهرابی مجبور شدم مجبور شدم ..................................................
تقدیم به پدرم و همه ی سربازان امام خمینی (ره) که با تغییر معیار ارزش ها به آهستگی از یاد ... ... می روند وکسی نمی فهمد در غزل ها رکود باران را یا صدای شکستن شاخه یا شب سرد تیر باران را گرگ های گرسنه می آیند در تکاپوی لقمه ای تازه می شود گله ای رها در دشت می کند حس نبود چوپان را ریشه های درخت خشکیده باغبان مرده است ای مردم چه کسی مثل او توانسته ببرد آبروی شیطان را می روند و کسی نمی داند به کجا می روند می میرند ابتدا مبهم است و درد آلود بگذرید از بیان پایان را عده ای مات از اینکه جا ماندند از فراسوی کاروان جنون عده ای هم به باد می دادند هشت سال آرزوی آنان را رنگ ارزش پریده از رخشان اینکه مرده و زنده می میرند بغضشان در گلو فرو مانده لیک گریه نمی کنند آن را (چون حسین شکنجه و دردند کینه دیدند و طاقت آوردند) انتقام از کسی نمی گیرند یادشان رفته درد زندان را من که می دانم این تبسم ها از سر درد های هر روز است تیر ناحق نخورده ای جانا که بفهمی چه می کند جان را م. تردید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:34 توسط محمد برزگر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
والسلام
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|